ماجرای برگزاری نشست علمی

از اوخر ترم قبل در نظر داشتیم اردویی علمی به یکی از شهرهای استان خودمان ترتیب بدیم

 

(آخه مثلاً رشته مون تاریخ فرهنگ و تمدنه و دو واحد درسی هم هنرهای اسلامی داریم که

 

 زیر سایه الطاف مسئولین اونم فقط تئوری میخوانیم)که نشد. از ما اصرار بود و از بزرگان

 

 بهانه های بنی اسرائیلی من جمله اینکه راه است و هزار مصیبت و شما امانتین دست ما!

 

حالا همه چی کنارسر این مسئله هم که شده ،مهم شدیم!!!

 

تیرمون به سنگ خورداما با راهنمایی یکی از اساتید محترم تصمیم گرفتیم با دعوت از یکی

 

 اساتید محترم و بنام گروه تاریخ فرهنگ و تمدن تهران نشست علمی  برگزار کنیم.اینبار

 

 عزممان را جزم کردیم و سعی مان این بود که در این راه سست قدم نشیم.

 

 بعد از عید کارمون به صورت جدی شروع شد.از این ساختمون به اون ساختمون،از این فرد

 

 امضا گرفتن و منتظر پایان جلسه اون یکی فرد.

 

بالاخره چند هفته قبلتر زمان ومکانو موضوع مشخص شد...11/2/90 مکان:آمفی تئاتر علوم پایه با موضوع:تأثیر فرهنگ و تمدن اسلامی در اسپانیا.

 

روز موعود فرارسیدو استاد محترم جناب آقای دکتر سیداحمدرضا خضری قبول زحمت کردند

 

 و تشریف فرما شدند.

 

دعایی که در قبل از مراسم و حین آن  همه کلاس داشتیم این بود که با این همه زحمت مراسم

 

خوب برگزار بشه، که اونم به لطف خدا همین طور هم شد.

 

مراسم با تلاوت قرآن شروع با پخش کلیپ در مورد موضوع و سخنرانی استاد به اوج

 

 وباتقدیر از پیش کسوتانمان(فارغ التحصیلان رشته مون) خاتمه یافت.

 

این نشست ساده بود اما به قول استاد برای نقطه شروع (چون اولین مراسمی بود که گروه تاریخ فرهنگ و تمدن برگزار میکرد) خوب بود.

 

امیدواریم در ترمهای آتی نیز این روند را بیشتر و بهترو البته آسانتر بتوانیم ادامه دهیم.در

 

 آخر هم به نتیجه رسیدیم که:

 

                   همت اگر سلسله جنبان شود                       

                                                                   مور تواند که سلیمان شود.  

 

 

 

 

 

/ 4 نظر / 6 بازدید
آزاد

اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن می‌گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می‌گویم نامت را به من بگو و دستت را به من بده حرفت را به من بگو و قلبت را به من بده من ریشه‌های تو را دریافته‌م با لبانت برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام و دستهایت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گریسته‌ام برای خاطر زندگان و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام زیباترین سرودها را زیرا که مردگان این سال عاشق‌ترین زندگان بوده‌اند دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست ای دیر یافته با تو سخن می‌گویم بسان ابر که با طوفان بسان علف که با صحرا بسان باران که با دریا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن می‌گوید زیرا که من ریشه‌های تو را دریافته‌ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست شاملو

پیغامبر زمان

سلام هرچی بود به قول خودت خوب گذشت نتیجه زحماتمون به بار نشست ولی کاش ورودی های بعدی هم یادشون باشه و این تقدیر از پیشکسوتان که ما باشیم رو برای برنامه های بعدی ترتیب بدن

رها

انشاالله[لبخند]

نیاز

سلام لیلا جان واقعا که خیلی لذت ردم وبت خیلی خوبه موفق باشی